شهید فولادی و حل مشکل مردم
شهید فولادی هزار و پانصد تومان به من داد و گفت: «این پول را به صاحب گوسفند بده تا این بنده خدا را آزاد کند.»من گفتم: بگویم آقای بخشدار داده؟ گفت: «نه! اگر بخواهید بگوئید بیحسنهام کردهاید.»
به گزارش خبرگزاری حیات، در خاطره ای درباره شهید ناصر فولادی آمده است: یک روز به اتفاق ایشان از جادهای عبور می کردیم. متوجه شدیم که یک ماشین به گوسفندی زده است. من متوجه شدم که راننده ماشین و صاحب گوسفند با هم درگیر هستند. صاحب گوسفند میگفت: «قیمت گوسفند دو هزار تومان است.»و راننده با گریه و زاری میگفت: «به خدا قسم هیچی ندارم که بدهم.» آقای فولادی از آنها سوال کرد که جریان چه بوده است صاحب گوسفند گفت: «آقاً من همین چند گوسفند را دارم، هیچی ندارم.»راننده نیز به سخن درآمد و گفت: «من راننده روزمزدی هستم و با روزی پنجاه تومان کار میکنم.»ما سورا ماشین شدیم. شهید بزرگوار ماشین را آن طرفتر خاموش کرد و به من گفت: «پانصد توام به من قرض بدهید.»گفتم: «چشم».بعد خودش هزار و پانصد تومان به من داد و گفت: «این پول را به صاحب گوسفند بده تا این بنده خدا را آزاد کند.»من گفتم: «بگویم آقای بخشدار داده؟»گفت: «نه! اگر بخواهید بگوئید بیحسنهام کردهاید.»منبع: همیشه بمان، ص 71انتهای پیام/